تبليغاتX
... - Anaesia : دارویی برای همه دردها !
متن کامل سخنرانی :

موضوع: عشق
«بسم الله الرحمن الرحيم»
اين بسم الله کليد کوک ماست. همانطوري که
موسيقي دانها کوک مي کنن سازشون رو، ما
هم بايد کوک بشيم و کوکمون رو همگام بکنيم
با کوک آفرينش. کوک آفرينش چيه؟ کوک
آفرينش بسم الله هست براي اينکه تمام عالم اسم
اونو دارن مي برن. ما هم که آدميزاديم و
فرزند خلف آدم باشيم بايستي که عاشق او
باشيم و با اسم او کوک بشيم. البته هر کدوم از
بزرگان ما به نوعي به اين کوک اشاره کردن.
حافظ هر وقت که از کوک مي افتاده با عشوه
کوک مي شده! عشوه هم باز همون بسم الله هست
يعني اون نام صنيع و اون مذکور نه اون
ذکر، اون مذکور که در نظرش متجلي مي شده کوک
مي شده.
« نکته ناسنجيده گفتم دلبرا معذور دار
عشوه اي فرماي تا من طبع را موزون کنم»
مولانا يه وقتي شعر گفته بوده کوک نبوده،
خمار بوده، شمس خوشش نمياد مي گه اين چيه
گفتي؟ اشاره مي کنه که:
« خمار شعر بگفتم بگفت ني به از اين ولي
وليک بده اولا شراب گزين
غزال خويش به من ده غزل ز من بستان نماي
چهره شعرا و شعر تازه بگو»
هر کسي به نوعي به اين کوک اشاره کرده، «
الا يا ايها الساقي» يعني ما رو کوک کنيد
که ما نباشيم و اسم او رو ببريم و اسم خود
رو به کلي فراموش کنيم. اصلا بسم الله
يعني من نباشم اون باشه. مست باشه آدم .
آدميزاده که صرفه گري نمي کنه . مولانا مي گه : «
گر تو مقامر زاده اي در صرفه چون افتاده
اي؟ » ما مقامرزاده ايم يعني پدرمون
بزرگترين قمار عالم رو کرده بهشت رو باخته نا
خلف باشم اگر من به جويي نفروشم. ما اگر
آدم باشيم کوک آدميزاد بايد داشته باشيم.
« پردگياني که جهان داشتند راز تو در
پرده نهان داشتند
از ره اين پرده فزون آمدي لا جرم از پرده
برون آمدي
دست جزاين پرده به جايي مزن خارج از اين
پرده نوايي مزن »
پرده انسانيت عشقه و آدم اون کسي يه که
مثل آدم حرف مي زنه . اين که شنيديد مثل آدم
حرف بزن، مثل آدم راه برو، مثل آدم کار کن
يعني چي؟ آدم مگه چه جوري حرف مي زده؟ آدم
مي دونسته چه جوري حرف بزنه، شيطان بلد
نبوده. گفتن بهش که تو چرا خطا کردي؟ « ما
مَنَعَکَ أن تسجُدَ آدم » چه چيز منع کرد
تو رو که سجده کني به آدم ؟ « قالَ أنا
خَيرٌ مِنهُم » گردنکشي کرد و گفت که من بالا
ترم. گفتند: بفرما بيرون «اُخرُج فأِنَّکَ
ِمنَ الساغِرين » بعد آدم رو که صدا
کردن، آدم مثل آدم صحبت کرد.
به يه خانومي گفتن: خوشبخت ترين زن دنيا
کي بوده؟ گفت : « حوا» . گفتن: از کجا مي گي ؟
گفت: چون شوهرش آدم بوده .
آدم و حوا رو که صدا کردن گفتن که شما چرا
وقتي گفتيم اين ميوه رو نخورين خوردين؟
سرشون رو انداختن پايين. آدم خودش علم
الاسماء بود خودش مي دونست خيلي چيزها رو.
ولي سرشونو انداختن پايين گفتن که : «
رَبَّنا اِنَّنا ظَلَمنا أَنفُسَنا » ظلم
کرديم، بد کرديم، تو ببخش ما رو. بعد خداوند
خصوصي به آدم گفت که مگه تو نمي دونستي که
همه کارها رو ما مي کنيم؟ اون دانه رو ما
خلق کرده بوديم روزي تو کرده بوديم شيطون
رو فرستاديم تو بهشت. شيطون رو هم قبلا خلق
کرده بوديم. مگه اينا رو نمي دونستي؟ مي
خواستي بلاخره يه بحثي راه بندازي. شيطان
اخه بحث کرد گفتش که: چه کرده ام؟ کجا روم؟
به چه حجت؟ بيا که بحث کنيم اي خداي فرد
ودود. جواب رسيد که:
« تو را چه بحث رسد با من اي غراب غرور؟
اگر نه مست شدستي ز لعنت مولود» بفرما
بيرون! به آدم گفتن مگه تو نمي دونستي اين
کارها رو ما ميکنيم ، پس چرا يه حجتي نکردي؟
گفت براي اينکه عاشق بودم. من تو رو دوست
داشتم.
« گفتگو آيين درويشي نبود ورنه با تو
ماجراها داشتم» ما هم يه حرفهايي داشتيم ولي
ديدم که عشق اقتضاي اينو نمي کنه که ما
يکي به دو بکنيم. گفتي تقصير ما بود پس
تقصير ما بود. علاوه بر اين فهميدم که اين
انتصاب عمل به ماست که معني گناه پيدا مي کنه.
اگر تو کردي به تو منصوب کنم که گناه نمي
شه اصلا، عين خير محضه. همون سياه کاري ما
خاليست بر رخ آدم. البته اين بايد به
اندازه همون يه خال باشه.
گفتن يه عربي رفته بود يه زن سياه گرفته
بود گفتن اين چيه گرفتي؟ گفت: « النّاس
يَعشِقُ مَن خالٌ بِوَجنَتُها» مردم عاشق
زني هستند که يه خال سياه داره « وَ حَبيبي
کُلُهُ خالٌ » و اين معشوق من تمامش
خاله!!
خال يه ذره اش خوبه. آدم يه گناهي کرد و تا
آخر عمرش هم پشيمون بود. به اين مي گن
گناه آدم. بنابراين آدم عاشق بود و کوک ما کوک
عشقه. پس يه غزلي از مولانا بخونيم که کوک
بشيم بيش از پيش چون که گفتش:
« گرنهي تو لب خود بر لب من مست شوي آزمون
کن که نه کمتر ز مي انگور است»
آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب. آفتاب
خاور کيه؟ «عاشق» اصلا عشق يعني تابش. تشعشع
کار عشقه هر کسي ديديد همه رو مي خواد
فداي خودش بکنه فرعونه. هر کسي ديديد تشعشع
داره يعني علي الدوام فيضش مثل خورشيد به
همه جا مي رسه. به همه داره مي ده و هيچ
تقاضايي نداره. به قول نظامي:
«هرچه در اين پرده ستاني بده خود مستان
تا بتواني بده » چرا؟ براي اينکه اين صفت
ما رو به خدا نزديک مي کنه. اوست که ميده و
اصلا نمي گيره.
مي گن يه گدايي اومد در آستان الهي
محاکمه اش بکنن و اينها ، گفت خدا بهش که: چي
آوردي؟ گفت: چي آوردم؟ ما اونجا يه عمر گدايي
مي کرديم که چيزي به ما ندادي. بندگانت هم
که هر چي گدايي مي کرديم مي گفتن که برو
خدا بده . حالا اومديم اينجا تو هم مي گي چي
آوردي؟ ما چيزي نياورديم که! ما فکر
کرديم خدا ديگه چيزي از ما نمي خواد بگيره خدا
مي ده فقط! گفتن: بله من که مي گم چي آوردي
يعني چه استعداد و قابليتي آوردي که بهت
بدم. سبو آوردي، خمره آوردي، چقدر آوردي
که من ظرفيتت رو ببينم که بهت عطا بکنم.
ما بايد ظرفيت ببريم، تشنگي ببريم، نياز
ببريم، چون چيزي اونجا نمي تونيم ببريم.
اگر نياز ببريم اون چون نياز نداره از
نياز خوشش مي ياد. بنابراين عشق ما رو به او
نزديک مي کنه وصفت او رو که گفتند تخلق به
اخلاق الله شان انسانه، مهمترين اين تخلق
اينه که ما تابش داشته باشيم. انسانهاي
عاشق مي درخشند. تشعشع، راديانس، تلعلع،
کار اون آدميست که علي الدوام از وجود او
خير به ديگران مي رسه اونو مي گن عاشق.
« آن آفتاب خاور مهمان ماست امشب قرص
سپهر گردون بر خوان ماست امشب
گر خوان ما ببيني برخوان ما نشيني مهمان
خداي اين خوان مهمان ماست امشب»
شما تعجب نکنيد اگر اون پروردگار
عالميان که همه مهمان او هستيم امشب بياد مهمان
ما بشه. چه اشکالي داره!
«اين گوش بس حکايت شاه و گدا شنيد»
« اي مطربان خوشگو، اسرار عشق گوييد تا
در سماع آييم، دستان ماست امشب
دستي بزن که ما را، در سر فتاد شوري پايي
بکوب و بر جه، جولان ماست امشب
آن ماهرو که عالم، خالست بر رخ او کفر
شکنج زلفش، ايمان ماست امشب
خورشيد و ماه تابان، مهر و سپهر گردان با
صد هزار ديده، حيران ماست امشب
ترشي مکن چو سرکه، چون شهد باش شيرين قند
و نبات و شکر، دکان ماست امشب»
قند و نبات و شکر يعني عشق. اصلا اين عشق
صد هزار تا اسم داره. گاهي مي گن شراب، مي
عشق « زان مي عشق کزاو پخته شود هر خامي»
گاهي مي گن شکر براي اينکه وجود انسان رو
پر از شيريني مي کنه اصلا عين شيريني مي شه
آدم عاشق، محبوب مي شه. گاهي تعبير به
شراب مي کنن بخاطر اينکه انسان مست مي شه. نه
اون مستي که چهار ساعت بعد به هوش بياد،
مستي که:
« نماز شام قيامت به هوش آيد کسي که خورده
بود مي ز بامداد الست»
بنابراين امشب چند کلمه راجع به عشق صحبت
کنيم اگر چه که:
« هر چه گويم عشق را شرح و بيان چون به عشق
آيم خجل گردم ز آن
چون قلم اندر نوشتن مي شتافت چون به عشق
آمد قلم بر خود شکافت»
« شرح اين گر من بگويم بر دوام صد قيامت
بگذرد وان ناتمام»
*عشق، چهار آرزوي ديرين بشري که هنوز هم
بهش دسترسي پيدا نکردن، هر چهار تا رو با
هم برآورده مي کنه. هر چه که آرزو در دل ما
بوده خلاصه مي شه در اين چهار تا. چهار
اکسير بوده که انسانها دنبالش بودن از قديم.
يکي: « کيميا» که طلا درست بکنن و...
« زر خرد را واله و شيدا کند خاصه مفلص را
که خوش رسوا کند»
مردم دنبال طلا بودن که بتونن عيش و
عشرتي بکنن و ثروتي به چنگ بيارن، اين که بدست
نيومد، هر چه کيمياگران کوشش کردن
بلاخره پيدا نشد. بعد از ثروتمند شدن، فکر مي
کردن خوب آدم بيمار مي شه، دنبال يه اکسير
ديگري بودن که « نوشدارو» بهش مي گفتن که
بخورن و همه دردهاشون معالجه بشه.
اروپاييها مي گن « Anaesia » يعني داروي همه دردها.
هر دردي باشه فرق نکنه، معالجه کنه. اينم
پيدا نشد. سوم حالا آدم سلامت باشه، ثروت
هم داشته باشه ولي محبوب نباشه، خوب نيست.
آدم دلش مي خواد دوسش داشته باشن، اصلا
بزرگترين نياز ما محبوبيته و نمي دونن
چيکار بکنن، بعضي مي رن مهره مار مي خرن، در
هندوستان يکي مي گفت آقا اين مهره رو اگه
بذاري جيبت همه دوست دارن . اصلا مي شه يه
همچين گوهري رو به يه مهري ماري مي فروشن
اخه؟ اينقدر بي حساب وکتابه؟!
« عشق دردانه است و من غواص و دريا ميکده
سر فرو بردم در آنجا تا کجا سر بر کنم»
يا بعضي يه گياهي مي پختن، اروپايي ها مي
گفتن « Love potion »« مهرگياه» ، اينو بخورن و
خيال خام که محبوب بشن. که اينم نشد.
چهارم بعد از همه اينها « ملک الموت » رو
چيکارش بکنن؟ « هادم اللذات » ، قديم که ما قصه
مي خونديم آخرش مي نوشت که بله به خوبي و
خوشي گذروندن تا هادم اللذات بر ايشان
بتابد. نمي دونستيم اون ديگه کيه! بعد
فهميديم که حضرت عزرائيله که همه لذات رو منهدم
مي کنه!
بله سخن در عشق بود که اين چهار اکسير رو
که پيدا نکردن، ولي اهل معرفت هر چهار تا
رو پيدا کردن. گفتن هر چهار تاش همون عشقه.
اگر عاشق شدي به هر چهار تا با هم مي رسي.
اولا عشق کيمياست. چه کيميايي بالاتر از
اينکه مرده رو زنده مي کنه؟! مس رو طلا کنه
که مهم نيست.
« مرده بدم، زنده شدم گريه بدم خنده شدم»
تبديل گريه به خنده مهمتره يا تبديل مس
به طلا؟ تبديل يه گريه اي به لبخند بر لب
کودکي بالاتره يا « لبخند ژوکون» بر روي
ديواري، بر روي کاغذي؟ ما همه مون مي تونيم
« لئوناردو داوينچي» باشيم. اگر شما يه
لبخندي ايجاد بکنيد يه گريه اي رو تبديل به
شادي کنيد، اين بزرگترين کيميا گري يه.
عشق کيمياگره اصلا.
« اي کيميا، اي کيميا، در من نگر زيرا که
من صد دير را مسجد کنم صد دار را منبر کنم
اي مطربان، اي مطربان دف شما پر زر کنم
تو نطفه بودي خون شدي آنگه چنين موزون
شدي نزد من آي اي آدمي تا زينت موزون تر کنم»
بنا براين كيميا همون عشقه. اين منيت رو
بذار کنار، اونوقت اون کيميا مي خوره بهت.
« دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا
کيمياي عشق بيابي و زر شوي »
« گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد اکسير
عشق بر مسم افتاد زر شدم »
به قول مولانا: « مس خود را به يک سو نه چو
مردان گذر از عشق و در اکسير مي رو»
اما اون دومي« نوشدارو»، اون هم عشقه،
اون چه دارويي يه که همه دردها رو با هم
معالجه مي کنه؟ عشق.
« مرحبا اي عشق خوش سوداي ما اي دواي جمله
علتهاي ما
اي دواي نخوت و ناموس ما اي تو افلاطون و
جالينوس ما»
چرا عشق طبيب همه دردهاست؟ براي اينکه
تمام دردها از چي ناشي مي شه؟ از دل. ما يه
دلي داريم با صد هزار آرزو و اين آرزوها هم
با هم تلاقي پيدا مي کنن و بعد کشمکش و
جنگ مال اين دلهاست. هزار تا دل مي شه صد
هراز جنگ و کشمکش. اما اگه يه کسي بياد اين دل
رو ببره، دلبر اينجا خيلي مهمه. هيچ فني
در عالم بالاتر از دلبري نيست که آدم
بتونه دل انسانها رو بربايد. اون کساني که دل
رو بردند، بزرگترين خدمت رو کردند.
هنرمندان از اونها هستند. انبيا پيش ازهمه
دلبري کردن. دل ما در گرو فيضان آسماني اونها
گرفت، در گرو جمال اونها که: «ماه فرو ماند
از جمال محمد» (اللّهُمَ صَلِّ عَلي
مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّد) ، در گرو اون جمال
قرار گرفتيم. بنابراين ما همه مون که
هزار تا دل داريم، همه مون يه جا گرو بذاريم
اين رو، که گفتند دل رو گرو بذارين، خرقه
رو گرو بذارين « خرقه زهد مرا آب خرابات
ببرد» يا « خرقه از سر بدر آورد و به شکرانه
بسوخت» اين مقصود همون آرزوهاي ماست و
همون دل ماست، اين رو که بدر آوردي، اونوقت
« دل بر دلدار رفت جان بر جانانه شد» ،
انسان خلاص مي شه. چون تمام ناله ها، ديدين
همه از دست دل ناله مي کنن « اي دل بلا، اي
دل بلا، اي دل بلايي اي دل سزاواري که
دائم مبتلايي» ، « مگر شير و پلنگي اي دل اي
دل به مو دائم به جنگي اي دل اي دل» اينکه
دل اي دل اي مي کنن، براي اينه. بنابراين
آدم از شر اين خلاص مي شه.
« متاع تفرقه در کار ما همين دل بود خداش
خير دهد هر که اين ربود از ما».
کبر يعني همين من، غرور يعني من، يه درد
ما بيشتر نداريم، اينکه توي کتابهاي
روانشناسي هزار تا درد درست کردن و ده هزار تا
« Abnormal psychology dictionary» نوشتن، درد بشريت هم
يه دونه س. ما سيستم اسلامي مون و سيستم
ادبيات جهاني، فرهنگ جهاني با يه چيز کار
مي کنه و اون هم عشقه. بنابراين، اون که
آمد و اين نفس رفت آدم شفا پيدا مي کنه،
معالجه مي شه. اصلا « Depression » يعني چي؟ يعني
سهم من کم بوده از دنيا، اين چه زندگي يه ما
داريم؟!
گفتن يه جمعي صحبت مي کردن و از
شاهکارهاي خودشون مي گفتن و از کارهاي شگفت، يکي
گفت من يک شيري رو در جنگل دريدم، يکي گفت
من ببري، يا خرسي رو با نيزه شکار کردم، يه
کسي هم بود بهش گفتن شما شاهکارت چيه
گفت:« من در جنگل نشسته بودم، شير بنده رو
خورد». گفتن: شما که زنده ايد که، گفت: چه
زندگي يي، شش سر عائله، آب ، برق ، تلفن، اين
زندگي يه؟
« Depression » يعني نا شکري، يعني فشارهاي
متراکم تلخي و کج خلقي که محصولات نفس ماست.
اونوقت تمام بيماريهاي ديگه، وسواس ،«
neurosis » ، گفتش که: « پوزبند وسوسه عشق است و
بس» ، اين همه بيماريهاي« neurosis » که در
عالم هست تمامش مال يه نوع وسوسه اس ، وسوسه
هم از نفس ناشي مي شه. بنابراين، گفتن که
صد تا دارو نخور تو، يه دونه دارو داري و
اين نفس خودت رو، اين شراب رو بخور:« شراب
عشق». اون شرابها روشن نمي کنه که ميگن
بذن روشن شي، اين شراب هست که روشن مي کنه،
مثل آفتاب مي مونه « لَََََهََل َبدر
کَأساٌ وَ هيَ شَمسٌ يُديرُها هِلالٌ وَ کَم
يَبدُوا أِذا مُذِجَت نَجمُوا» که ابن
فارض مصري گفت که اون شراب مثل خورشيد مي
مونه، مي ريزن در جام ماه و يه هلال کمر
باريکي اينو هدايتش مي کنه، « serve » مي کنه و «
أَدِر کَاساً وَ ناوِلها» اش به دست اون
ولي پنهانه که مث ماه مي مونه ولي در هلال
شده و در پرده خودشو نگه داشته و بعد
هزاران ستاره که قديسان عالم و عاشقان عالم
هستند و منبع نور و فيض و برکت هستند از اين
شراب پيدا مي شن. حافظ گفت: « طبيب عشق منم
باده خور که اين معجون فراغت آرد و
انديشه خطا ببرد»
« طبيبيم ، حکيميم، ز بغداد رسيديم بسي
علتيان را ز غم باز خريديم
تبلهاي کهن را، غم بي سر و بن را ز رگهاش ز
پي هاش به چنگاله کشيديم»
تمام ريشه غم را مي کشه از دل تون بيرون. «
آن حکيم خارچين استاد بود دست مي زد
جابجا مي آزمود» آن حکيمي که آمده بود کنيزک
رو معالجه کنه، مولانا مي گه:
« چون کسي را خار در پايش خلد پاي خود را
بر سر زانو نهد
وز سر سوزن همي جويد سرش ور نيابد مي کند
با لب ترش
خار در پا شد چنين دشوار ياب خار در دل
چون بود بادت جواب»
ما يکي مي خواهيم که دستش رو بذاره رو دل
ما اون خارو در بياره. اون خار همين خود ما
هستيم.
« هستي ما خارگلستان وجود است با رويت اي
گل آفرين از خار توبه»
اون اکسير سوم « مهرگياه » اون هم عشقه.
اصلا چيزي غير از عشق نداريم که بتونه ما
رو محبوب بکنه. هر کس که خواست محبوب بشه
فقط يه فرمول داره محب بشه. هر که خواست
معشوق بشه، بايد عاشق بشه. اگر با تمام
وجودتون آدمها رو دوست داشتين محبوب مي شين.
همه شما رو دوست دارن. سعدي روچرا همه دوست
دارن؟ چون:
« زخاک سعدي شيراز بوي عشق آيد هزار سال
پس از مرگ او گرش بويد»
حافظ چرا سخنش دلنشين شد؟ براي اينکه:
« دلنشين شد سخنم تا تو قبولش کردي آري،
آري، سخن عشق نشاني دارد.»
حتي همون عشق مجازي اگر حقيقت عشق باشه،
چون اين عشقهاي مجازي که شما درداستان «
اوتلو» مي خونيد، اينا خيالات باطله. عاشق
ِخودشونن، اسمشو مي ذارن عشق. چه عشقي که
تو عاشق خودت بودي، فکر مي کردي که اين به
درد ما مي خوره.
شنيديد که مي گن فلاني به درد شما مي
خوره، يعني ما دردي داريم که اون مي تونه اين
درد رو دوا بکنه. در صورتيکه ما بايد
ببينيم بدرد شما چه مي خوريم. اون کسي که فکر
مي کنه اين بدرد ما مي خوره پس من اينو دوست
دارم، اين دوست داشتن، شير آهو رو دوست
داره ، عاشقشه، گربه هم موش دوست داره!
براي اينکه به دردش مي خوره، غذاشه، مصرفشه.
اين گونه دوست داشتن يعني تو خودتو قربان
من کن، من تو رو دوست دارم، اگر هم قربان
من نکردي من سرتو مي برم! اين عشقه؟
عشق اين هست که « اندر اين ره کشته
بسيارند قربان شما » اين که ما در اين تعارفها
مي گيم، يه واقعيتي بايد باشه که اين
تعارفها مونده. مي گن قربان شما يعني من خواست
خودم رو براي خواست شما قرباني مي کنم، هر
چه تو بگي. رفيق يعني کسي که ارتفاق داره
و با شم همراهي مي کنه، اينجا پياده شيم،
خب پياده شيم ، اينجا يه چايي بخوريم،
بخوريم! وقتي همراه مي شم يعني دل من در گرو
دل تو. بنابراين « زخاک سعدي شيراز بوي عشق
آيد » يعني « من چو به آخرت روم رفته به
داغ دوستي» اگر اين داغ عشق به دل ما باشه و
از اين دنيا بريم، ديگه هيچ مشکلي
نداريم.
« پياله بر کفنم بند ( پياله باز يعني
همون عشق) تا سحرگه حشر به مي ز دل ببرم هول
روز رستاخيز»
« من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستي
داروي دوستي ( يعني همون « Love potion »«
مهرگياه» ) بود هر چه برويد از گِلم »
اين ديوان سعدي که از خاک سعدي روييده
اين داروي دوستي يه، اين مهرگياهيست که همه
ما رو مي تونه عاشق بکنه.
« که خيري کن اي فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر که بانگ برآيد فلان نماند» اينه
که سعدي رو محبوب کرده.
اون آخري هم که عشقه. براي اينکه غير از
عشق چه چيزي هست که جاودانه مي مونه؟ «
کُلُ مَن عَليها فان وَ يَبغي وَجهُ رَبُّکَ
ذُوالجَلالِ وَ الاِکرام» وقتي شنيدي که
همه فاني مي شن فقط وجه رب مي مونه رو تو
بکن به طرف « رب». وقتي که عاشق او شدي و
عاشق بندگان او شدي، چون اين دو تا عشق باهم
پيوند داره، يه وقتي« ابن ادهم» خوابيده
بود، بيدار شد نيمه شب ديد که اتاق مجاور
پر از نور شده، آمد اونجا ببينه چه خبره
ديد يه فرشته اي آمده و يه طوماري هم دستشه
داره يه سري اسامي رو مي نويسه. گفت توکي
هستي، اينا چيه؟ گفتش که من يه فرشته اي
هستم کارم اينه که اسم عاشقان خدا رو اينجا
مي نويسم تو اين دفتر. گفتش اسم ما رو هم
يواشکي اون گوشه کنارا.. گفت نه اين ليست
داره همين طوري نيس که بي حساب و کتاب
نيست، اسم شما رو نمي تونيم بنويسيم، گفت ولي
من بندگان خدا رو خيلي دوست دارم، مي شه
اسم ما رو به اين عنوان اون گوشه کنارا ...
گفت بله مي شه، چون من مي شناسمت. اون کرام
الکاتبينه. گفتش که مي نويسم که اين عاشق
بندگان خدا بوده. رفتش و فردا شب ديد که
باز فرشته آمده باز همون دفتر و طومار
دستشه. آمد گفت ببينم چي داري مي نويسي؟ نگاه
کرد ديد که اون بالاي بالا اسم « ابراهيم
ادهم » رو نوشته که عاشق بندگان خداست.
چرا؟ براي اينکه گفت: « أَلخَلقُ عَيالٌ لِا
لاِله» ، گفت اينا عيال منن، تو اگر
بندگان خدا رو دوست نداشته باشي، چه عشقي به
من داري؟ تو منو نديدي اصلا، اگر منو مي
ديدي در" زيد" و "امر" و" بکر" و... همه، مي
ديدي،" زيد" و "امر" نمي ديدي چون:« أينَما
تُبَلّوا فَسَمَّ وَجهَ الله» اون وجه خداست،
اين "حسن" نيست، اين" حسين" نيست، اين وجه
الله هست . به قول سعدي، ببين پايه توحيد
سعدي کجاست که مي گه:
« در اين چيزي از شرک پوشيده هست که زيدم
بيازرد و امرم بخست
گرت ديده بخشد خداوند امر نبيني دگرصورت
زيد و امر»
بنابراين وجه الله رو ببين در عالم. وقتي
که نظر کردي دربندگان خدا و وجه الله رو
ديدي و چيز ديگري رو نديدي،
اين تعليمي بود که يک زني آمد يک کتابي رو
هديه بکنه به ابن سينا يا يه مبلغ پولي
آورده بود، ابن سينا مي خواست که يه قدري
دلش نرنجه و اينا، نگفت که من چيزي قبول نمي
کنم و گدا نيستم و اينها، گفتش که من عهد
کردم که غير از خدا از کسي چيزي قبول نکنم.
گفت که اي شيخ من از تو تعجب مي کنم، تو
چرا اين حرف رو مي زني؟ غيري اينجا نيست که
، از دست او بگير، اون دستي که براي محبت
دراز مي شه، اون دست خداست.
« هُوَ الخير» و« ِبيدِهِ الخير» ، خير
دست اوست، تو بدون که اگر خير از دست تو
جاري شد ، مي شه « يدالله ». وقتي که دستي
دراز شد براي باز کردن پرده جهل و بي خبري و
علم و آگاهي آورد ، اين دست خداست. در سه
هنگام دست انسان دست خداست: يکي دستي که
براي خير و محبت دراز مي شه ، يکي دستي که
پرده جهل رو مي دره ، و يکي دستي که زيبايي مي
آفرينه. اينها دست خداست. چون اوست نقاش «
خيز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنيم
کاين همه نقش عجب بر گردش پرگار داشت» .
بنابراين اگه انسان بخواد جاودانه بشه بايد
خودشو وصل کنه به اون جاودانه. بايستي ما
مضافٌ اليه بشيم . ما نکره ايم، بايد معرفه
بشيم.
اينو علماي ادبيات گفتن که اگه يه اسم
نکره اي رو اضافه کني به يه معرفه اي اون هم
معرفه مي شه.
گفتن يه طلبه اي در اصفهان اين قاعده رو
خونده بود، بعد گفت بد نيست اين قاعده رو
بريم اجرا کنيم، بعد آمد و پيش يکي از تجار
معروف شهر حاج آقا حسن چايچي، گفتش: حاج
آقا من يه قاعده اي خوندم مي خوام اجرا
کنم. گفت: قاعده اش چيه؟ گفت: اينه که نکره
مضاف کسب تعريف مي کنه. گفت: خب چه جوري مي
خواي اجرا کني؟ گفت: والله من يه نکره اي
هستم که هيچ کس منو تو اين شهر نمي شناسه.
اما اگر بشم داماد شما يه شبه ما معروف مي
شيم. مي گن داماد حاج آقا حسن چايچي، ديگه
اسم ما منتفي مي شه. ومي گن اون حاج آقا
خيلي خوشش اومد و گفت کسي که بتونه از يه
قاعده اين طور استفاده کنه آدم موفقي مي شه و
قبول کرد و دخترش رو به اون طلبه داد!!!!!!!!!!
ما اگر مضافٌ اليه او بشيم، ديگه کارمون
تمومه، مي شيم عبدالله. اولين سخني که گفت
حضرت عيسي در مهد :« قالَ: إِنّي
عَبدُالله » و « أَشهَدُ أنَّ مُحَمَّدً عَبدُهُ
و...» اولين مقام عبده ، بعد مقام رسالت،
در اثر اين اتصال و اين اضافه شريف و اين
انتصاب بندگي، هست که ما يک شبه ره صد ساله
طي مي کنيم، مي شيم « عبدالله» و مي شيم
جاودانه، چون اتصال به او پيدا کرديم «
کُلُ مَن عَليها فان وَ يَبغي وَجهُ رَبُّکَ
ذُوالجَلالِ وَ الاِکرام».
من باز با يه غزلي از مولانا ختم مي کنم و
اين غزل تمام شور و اميده، اون چيزي که در
دل ما داره رو به خاموشي مي ره و در همه
جهانيان رو به خاموشي رفته و همه يأس و
بدبيني و کج خلقي و جنگها و نزاعها مال همين
يک کلمه هست که ما از دلمون رفته که« او
هست»، از دلمون رفته که در اين عالم حساب و
کتابي هست، قحط خدا شده. به قول" ابو سعيد
ابوالخير" که: « قديم قحط آب و نان بودي
کنون قحط خداي آمد».
قرن بيستم به خصوص بعد از جنگ جهاني اول و
دوم، يأس گرفت انسانها رو. يأس گرفت هنر
رو، شعر رو، ادبيات رو، همه شروع کردن
مرثيه گفتن و آه کشيدن و غصه خوردن و غصه هاي
خودشونو و يأسشونو به ديگران هم منتقل
کردن. حتي فيلسوفانشون مي دونستن که اين يأس
چقدر خطرناکه و " ژان فوستات " گفت: من هر
وقت که اين عالم رو از خدا تهي مي کنم، بي
معني مي شه، آنچنان ابلهانه و احمقانه مي
شه عالم، که آثارحماقتش در چهره خود من
ديده مي شه. بنابراين اينو که بر مي دارن ما
فکر مي کنيم که آيا خبري هست؟ « أَم مَن
يُجيبُ المُضطَرَّ إِذا دَعاء» آيا اگر ما
صدايي بکنيم بلاخره مي شنوي کسي؟ تو اين
عالم به اين شلوغي اصلا صداي ما به جايي
مي رسه؟ جواب مي دن که: بله. اين بزرگترين
بله تو دنيا اينه.
يکي از استادان تئاتر مي گفت که: بله چهل
پنجاه تا مصرف داره! يه وقت مي گن مثلا شما
آقا جبر بلديد؟ بله، يعني چه سواليه داري
مي کني! يه وقت مي گن فلان جا شما رفتين؟
بله، يعني رفتيم و تقصير شما بود و نشد و
ما رو سر کار نذارين و... تمام اينا تو او
بله بود. يه وقت فرض کنيد که مي گن آقاي قمشه
اي هم بله! اين باز يه معني ديگه داره! يه
جا مي بينيد که در يک محفل عروسي، بعد از
هزار ناز و عشوه و زيرلفظي و بعد از شش
مرتبه که اون عاقد سوره رو تکرار مي کنه و
خطبه رو مي خونه، يه صدايي جواب مي ده که «
بله»!!! اين هم يکي از بله هاس.
بنابراين تو اين بله ها کدومش مهمتره؟
اين بله اس که مولانا داره مي گه: « باز گردد
عاقبت اين در، بلي» ، آيا بلاخره
فُتِحَتِ السّماء ميشه؟ آيا دررو به روي ما باز
مي کنن؟ ما نجات پيدا مي کنيم؟ بله ، ما به
جايي مي رسيم؟ بله، آيا ما رو عبث
آفريدن؟ نه خير، ما رو براي مقصودي آفريدن .
« باز گردد عاقبت اين در؟ بلي رخ نمايد
يار سيمين بر؟ بلي
نوبهار حسن آيد سوي باغ ؟ بشکفد آن شاخه
هاي تر؟ بلي »
تمام اين استخوان پوسيده زنده مي شه؟ بله
زنده ميشه. اگه بگن آقا چطور؟ « مَن يُحيِ
الإذا وَ هِيَ رَمين؟ قُل يُحيها مَن
أَنشَها أَوَلَ مره» ، کجا داري مي ري؟ همون
که اول خلق کرده بود، همين استخونها هم
نبود آخه. خاک بود، خاک هم نبود اصلا، مس
گداخته بود، يک توده مذاب بود، مگه نديدي
که ازکجا خلق کرديم ؟ چه تعجبي مي کني؟ « إن
کُنتُم في رَيبٍ مِنَ البَخس وَ إنّا
خَلَقنا کُم مِن تُراب» چه دليلي روشنتر از
اين؟ بنابراين:
« اين سر مخمور انديشه پرست مست گردد زان
مي احمر؟ بلي»
« ساقي ما ياد اين مستان کند؟» ساقي ما که
مي الست مي داد به ما و اون موقع حضور
داشتيم و به ما مي گفت که: « أَلَستُ
بِربِّکُم» ، ما مي گفتيم: بله، آيا اون دو مرتبه
ياد ما مي کنه يا ما رو فراموش کرده به
کلي؟ جواب مي ده مولانا از قول او که:
نيم ز کار تو غافل، هميشه در کارم که لحظه
لحظه تو را من عزيزتر دارم
به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم که من تو را
نگذارم به مهر بردارم
هزار شربت شافي به مهر برجوشيد از آن شبي
که بگفتي به من که بيمارم»
فکر نکنيد که دعاي شما رو من نمي شنوم، مي
شنوم: «أُ دعُوني فَاستَجِب لَکُم» بنا
براين گفت:
« ساقي ما ياد اين مستان کند؟ بار ديگر با
مي و ساغر؟ بلي
آن بر سيمين و اين روي چو زر اندر آميزند
سيم و زر؟ بلي» يعني ما به وصال مي رسيم
بلاخره؟ بلي
« من خموش گردم وليکن در دلم تا ابد رويد
ني شکر؟ بلي»
بنابراين اگر دستي هست بايد براي عاشقان
زد، به قول مولانا:
« دو کف به شادي او زن که کف ز بهر وي است
که نيست شادي او را غمي و تيماري»
     

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386 ساعت 15:43 | لینک ثابت |
 

  RSS