تبليغاتX
... - کمی لبخند ! 5
             

لطايفي از عبيد :

 ۱- سلطان محمود روزي در غضب بود. طلحك خواست كه او را از آن ملالت
بيرون آرد. گفت: اي سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و روي
بگردانيد. طلحك باز برابر او رفت و همچنين سؤال كرد. سلطان گفت: مردكِ
قلتبان سگ، تو با آن چه كار داري؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخنديد.

  ۲-جنازه اي را در تابوت به راهي مي بردند. درويشي با پسرش سر راه ايستاده بود. پسر از پدر پرسيد: بابا در آن جعبه چيست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسيد: او را به کجا مي برند؟
گفت: جايي که نه خوردني است، نه پوشيدني، نه نان، نه هيزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گليم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ي ما مي برند؟

 ۳-شخصي دعوي خدايي ميكرد. اورا پيش خليفه بردند. او را گفت: پارسال اينجايكي دعوي پيغمبري ميكرد، او را كشتند.گفت: نيك كرده اند كه من او رانفرستاده بودم.

۴-درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت:

 چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: آز آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي
رفتم.            

۵-مولانا شمس الدين با يکي از مشايخ خراسان مخالف بود. شيخ ناگهان مرد. نجّاري براي او تابوتي بزرگ و نفيس ساخت. مردم نجّار را تحسين مي کردند که اينگونه تابوتي ساخته.
مولانا گفت: تابوت خيلي خوب ساخته شده، امّا اشکالش اين است که دودکش ندارد۶

۶-اعرابي را پيش خليفه بردند، او را ديد که روي تخت نشسته است و ديگران پايين ايستاده اند، گفت: السلام عليک يا الله.
خليفه گفت: من الله نيستم.
گفت: السلام عليک يا جبرئيل.
خليفه گفت: من جبرئيل نيستم.
گفت: الله نيستي، جبرئيل هم نيستي، پس چرا آن بالا تنها نشستي، تو هم پايين بيا و در ميان مردم بنشين.

۷-زني پيش واثق دعوي پيغمبري ميكرد. واثق از او پرسيد كه محمد پيغمبر
پس دعوي « لا نبي بعدي » بود؟ گفت: آري. گفت چون او فرموده است كه
نفرموده « لا نبيه بعدي » ، تو باطل باشد. گفت او فرمود كه لا نبي بعدي
است.

 شادی سروش  

       


 

نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در یکشنبه دوم اردیبهشت 1386 ساعت 22:54 | لینک ثابت |
 

  RSS