گناه من مهر است ! آقا به دادم می رسی ؟
" نگين خراسان "
زايري باراني ام؛ آقا به دادم مي رسي؟
بي پناهم؛ خسته ام؛ تنها؛ به دادم مي رسي؟
گر چه آهو نيستم؛ اما پر از دلتنگي ام
ضامن چشمان آهو ها؛ به دادم مي رسي؟
از کبوترها که مي پرسم؛ نشانم ميدهند
گنبد و گلدسته هايت را؛ به دادم مي رسي؟
ماهي افتاده بر خاکم؛ لبالب تشنگي
پهنه ابي ترين دريا؛ به دادم مي رسي؟
ماه نوراني شبهاي سياه عمر من
ماه من؛ اي ماه من؛ آيا به دادم مي رسي؟
من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمين دردانه زهرا؛ به دادم مي رسي؟
باز هم مشهد؛ مسافرها؛ هياهوي حرم
يک نفر فرياد زد:
آقا ؛ به دادم مي رسي؟
....آنگاه الميترا گفت: با ما از عشق سخن بگوي.
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت' و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
ادامه مطلب
تو به ماه مانی
که از اعماق زمان بردل دریایی من می تابی
شور دیرینه من را تو تحرک دادی
قلب بی کینه من را به نگاهت تو تبرک دادی
دگر آن سرد و سکون غم دیرینه نی ام . . . . .
قسمتی از اشعار استاد بسیار عزیزم "خانم دکتر توکلی "

هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
"ويليام شکسپير"

آخرین حلقه درهای جهان
صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد
نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو
بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد
می کند مست ، ملائک را در حال سجود
عطر سبزی که از ایوان تو بر می خیزد
تا کسی زیر رواق تو دلش می گیرد
ابر می پیچد و باران تو بر می خیزد
با دل پاک کبوتر تو چه گفتی که هنوز
بال وا کرده پر افشان تو بر می خیزد
آخرین حلقه ی در های جهانی مولا !
درد می آید و در مان تو بر می خیزد
باز از مرو بیا ! تا که ببینی که چطور
ـ دل و دین باخته ـ ایران تو بر می خیزد
شعر از:
سید محمد حسین ابوترابی از قروين
* بر معراج ستاره
برنيلگون آسمان هستي
بر فراز آشيان فرشتگان
بر چکاد رنگين کمان
در قلب کتاب سبز خدا
يک سخن نگاشته اند :
معبد دل پاکيزه دار
تا معبود بيايد و در آن محمل گزيند!

* به نگين خراسان
زايري باراني ام؛ آقا به دادم مي رسي؟
بي پناهم؛ خسته ام؛ تنهام؛ به دادم مي رسي؟
گر چه آهو نيستم؛ اما پر از دلتنگي ام
ضامن چشمان آهو ها؛ به دادم مي رسي؟
از کبوترها که مي پرسم؛ نشانم ميدهند
گنبد و گلدسته هايت را؛ به دادم مي رسي؟
پهنه آبي ترين دريا؛ به دادم مي رسي؟
ماه نوراني شبهاي سياه عمر من
ماه من؛ اي ماه من؛ آيا به دادم مي رسي؟
من دخيل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمين دردانه زهرا؛ به دادم مي رسي؟
باز هم مشهد؛ مسافرها؛ هياهوي حرم
يک نفر فرياد زد:
آقا ؛ به دادم مي رسي؟

*شمعيم و دلي مشعله افروز و دگر هيچ
شب تا به سحر گريه ي جانسوز و دگر هيچ
افسانه بود معني ديدار كه دادند
در پرده يكي وعده ي مرموز و دگر هيچ
خواهي كه شوي با خبر از كشف و كرامات
مردانگي و عشق بياموز و دگر هيچ
زين قوم چه خواهي كه بهين پيشه ورانش
گهواره تراشند و كفن دوز و دگر هيچ
زين مدرسه هرگز مطلب علم كه اين جاست
لوحي سيه و چند بدآموز و دگر هيچ
روح پدرم شاد كه مي گفت به استاد
فرزند مرا عشق بياموز و دگر هيچ
خواهد بدل عمر بهار از همه گيتي
ديدار رخ يار دل افروز و دگر هيچ
( نام شاعر را نمیدانم )

جعبه اي از لبخند
با توام،با تو،خدا
يک کمي معجزه کن،چند تا دوست برايم بفرست.
پاکتي از کلمه
جعبه اي از لبخند
نامه اي هم بفرست.
کوچه هاي دل من
باز خلوت شده است،

از چشم تو افتادم ،از چشم خدا هرگز
دلتنگ خدا هستم ،دلتنگ شما هرگز
سربسته نمي گويم ،همشهري بهلولم
همرنگ شما گشتن ،بي ياد خدا هرگز
يک سينه غزل دارم ،عرفاني و احساسي
عرفان خوشي دارم ،احساس ريا هرگز
صد حنجره فريادم ،يک پنجره چشم انداز
اين يک غم نان دارد؟ آن يک غم جا ؟هرگز
بي شک شبي از شبها ،شبگرد فنا هستم
شب نامه ء من گويد، محتاج دعا؟ هرگز
قبل از اين که برسم،دوستي را بردند.
يک نفر گفت به من باز دير آمده اي،دوست قسمت شده است.
با توام،با تو،خدا
يک دل قلابي
يک دل خيلي بد
چقدر مي ارزد؟
من که هر جا رفتم
جار زدم:
شده اين قلب حراج
بدويد
يک دل مجاني
قيمتش يک لبخند
به همين ارزاني
هيچوقت اما
هيچکس قلب مرا قرض نکرد،
هيچکس دل نخريد.
با توام،باتو،خدا
پس بيا،اين دل من،مال خودت
من که ديگر رفتم اما
ببر اين دل را
دنبال خودت.»

