نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در جمعه بیست و پنجم خرداد 1386 ساعت 13:37 |
لینک ثابت |
گفت :من فرشته ام
قاضي پرسيد: بالهايت کو؟
گفت: بالهايم را بريده اند!
قاضي باور نکرد.نيشخند زد و او را به جرم نداشتن کارت شناسايي به حبس محکوم کرد. وقتي ميخواسنتد به دستهايش دستبند بزنند ناگهان چند فرشته از پنجره آمدند و او را با خود بردند.
ساعتي بعد قاضي در کتابهاي قانون دنبال ماده اي مي گشت که
مربوط به تعقيب مجرم در آسمان باشد .

"فیلسوف" در کتابخانه لحظه ای از فکر زد و خورد آن روز با همسرش بیرون نمی رفت ...
دل به مطالعه هم نمی داد .
کتابی را اتفاقی از قفسه بیرون کشید .کتاب را باز کرد و خواند :
به شما توصیه می کنم ازدواج کنید .اگر همسرخوبی بیابید خوشبخت خواهید شد و گرنه
"فیلسوف "خواهید شد
"سقراط"

"فرشته مهر"
نوشته شده توسط شادی سروش و فرشته مهر در یکشنبه سوم دی 1385 ساعت 22:15 |
لینک ثابت