کمی لبخند!
ما هم بازی!
یلدابازی بد جوری افتاده تو بورس برای اینکه منم از قافله عقب نیفتم می خوام دست به افشا گری بزنم با چند تا خاطره ی شرم آور!! حالا گیرم هیشکی منو دعوت نکرده باشه ؛ چه ایرادی داره می خواستن دعوتم کنن!!
ما که تو نت آشنا ماشنا نداریم که مارو هم آدم حساب کنن .راستی یاد یه لطیفه افتادم:
میگن ملا نصرالدین از راهی می گذشت دید چند نفری نشستند سر یه سفره رنگین و در عین حال که گل میگن و گل می شنفن دارن شکمی از عزا در میاورن.بدون هیچ صحبتی رفت نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن ...انگار با اینها ده ساله رفیقه! گل گفتن موقتا تعطیل شد...و همه بعد از اینکه نگاهی به همدیگه انداختن ؛
در حالیکه لپهاشون همونجوری قلنبه مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد مات و مبهوت نگاش می کردن.ملا هم انگار نه انگار اینا هاج و واج موندن .مشغول کار خودش بود و دو لپی می لنبوند !
بالاخره یکی از دوستان دل به دریا زد و گفت :
حضرت آقا! خیلی ببخشین ،میشه بپرسم شما با کدوم یک از ما آشنا هستین؟![]()
ملا در حالیکه برای لحظه ای از جویدن دست کشیده بود دهان پرش را به زحمت باز کرد و در حالیکه خوراکی های داخل سفره را نشون میداد گفت :
با اینا!!![]()
بگذریم اما خاطرات من:
1- ضایع شدیم : یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .
خیلی تشکر کرد.
وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه.
: نه حاج خانم!زحمت نکشین!
یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه.
پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم!
مارو میگین ![]()
2- مایع شدیم! : یه بار یه نشریه دانشجویی بود با یکی از همدانشگاهی ها که حتی اسمشو نمی دونستم داشتیم ورقش می زدیم. یه شعر طنز بود . همینجوری سر سری خوندمش و گفتم : یخ کنی! چه بیمزه!
هم دانشگاهی با من و من گفت : آخه دو بیتشو چاپ نکردن!
نگو مال خودش بود.
مارو میگین، از خجالت آب( مایع!) شدیم !![]()
3- کنف شدیم : هفت سالم بود. با یکی از بچه محلها لج کرده بودم. یه بار سر ظهری هی رفتم زنگشونو زدم فرار کردم. چهار باری فکر کنم این کارو کردم.اونقده دلم خنک شد. بعد از ظهر که با شور و شعف شیطنتم رو واسه دوستام تعریف می کردم ؛ یکی گفت: زنگ اونا که خرابه!!!
ما رو میگین؛ از رو نرفتیم . هی می گفتم : خودم صدای زنگو شنیدم!![]()
و اون بچه ی تخس هم می گفت : چااااااااااااخاااااااااااااان!![]()
4- سوتی دادیم! : یه بار یکی از دوستای خونوادگی ما با اهل و عیال نیم ساعت قبل از افطار اومدن خونه ی ما . داشتیم خوش و بش می کردیم که من گفتم :
خوش اومدین!صفا آوردین!بابا بعد از افطار می اومدین ساعتی دور هم می نشستیم دیگه!!!
و همه ......
و من باز ![]()
5- ضعف کردیم : یه بار سر شب رفتم خونه عمو.گفتن : شام خوردی؟!
الکی گفتم : آره! ![]()
در حالیکه ناهار درست وحسابی هم نخورده بودم. یک ساعتی که گذشت دیدم ضعف می کنم . مجبور شدم دزدکي و طوری که خیلی تابلو نباشه شش تا شیرینی بخورم و سه تا سیب!
همانطور که فرشته مهر گفت ، سعی می کنیم در این وبلاگ بعضا لبخندکی بر لبان دوستان بنشانیم. این وظیفه گویا به عهده من است!![]()
حالا چقدر موفق می شوم ، تاریخ قضاوت خواهد کرد!![]()
فعلا تا نوبت قضاوت تاریخ برسد این لطیفه ی بامزه را داشته باشید :![]()
فیلسوفی در صحرایی سیر می کرد . تیر اندازی جاهل و نو آموز را دید که هدفی نشان کرده بود ، و تیر بر راست و چپ می انداخت!
و اصلا تیرش به هدف هم نمی افتاد!![]()
فیلشوف ترسید که مبادا تیری بر او زند.![]()
رفت و متصل به هدف او نشست ![]()
و گفت :
لم ار موضعا اسلم من هذا!
یعنی: ندیدم موضعی به سلامت تر از جای این هدف ،
( چه یقین می دانم که تیر او بر هدف نخواهد آمد)![]()
"شادی سروش"
لطايفي از عبيد :
۱- سلطان محمود روزي در غضب بود. طلحك خواست كه او را از آن ملالت
بيرون آرد. گفت: اي سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و روي
بگردانيد. طلحك باز برابر او رفت و همچنين سؤال كرد. سلطان گفت: مردكِ
قلتبان سگ، تو با آن چه كار داري؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخنديد.
۲-جنازه اي را در تابوت به راهي مي بردند. درويشي با پسرش سر راه ايستاده بود. پسر از پدر پرسيد: بابا در آن جعبه چيست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسيد: او را به کجا مي برند؟
گفت: جايي که نه خوردني است، نه پوشيدني، نه نان، نه هيزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گليم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ي ما مي برند؟
۳-شخصي دعوي خدايي ميكرد. اورا پيش خليفه بردند. او را گفت: پارسال اينجايكي دعوي پيغمبري ميكرد، او را كشتند.گفت: نيك كرده اند كه من او رانفرستاده بودم.
۴-درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت:
چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: آز آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.
۵-مولانا شمس الدين با يکي از مشايخ خراسان مخالف بود. شيخ ناگهان مرد. نجّاري براي او تابوتي بزرگ و نفيس ساخت. مردم نجّار را تحسين مي کردند که اينگونه تابوتي ساخته.
مولانا گفت: تابوت خيلي خوب ساخته شده، امّا اشکالش اين است که دودکش ندارد۶
۶-اعرابي را پيش خليفه بردند، او را ديد که روي تخت نشسته است و ديگران پايين ايستاده اند، گفت: السلام عليک يا الله.
خليفه گفت: من الله نيستم.
گفت: السلام عليک يا جبرئيل.
خليفه گفت: من جبرئيل نيستم.
گفت: الله نيستي، جبرئيل هم نيستي، پس چرا آن بالا تنها نشستي، تو هم پايين بيا و در ميان مردم بنشين.
۷-زني پيش واثق دعوي پيغمبري ميكرد. واثق از او پرسيد كه محمد پيغمبر
پس دعوي « لا نبي بعدي » بود؟ گفت: آري. گفت چون او فرموده است كه
نفرموده « لا نبيه بعدي » ، تو باطل باشد. گفت او فرمود كه لا نبي بعدي
است.
شادی سروش
ميوه هاي منظوم!!
عيد است و گفتيم ما هم براي بازديد کنندگان "محمل شکسته" ميوه و شيريني تدارک
ببينيم. اين شما اين ميوه هاي منظوم که شيريني طنز هم دارند!
انجير
انجير که از دوري رويش کسلم با مهر رخش سرشته شد آب و گلم
اين ميوه که بي دانه ي آن خوب تر است دامي است که بي دانه کند صيد دلم
بقیه در ادامه مطلب :
ادامه مطلب
زی ذی نامه!
الهــــی! بـــه مــــــردان در خانه ات به آن زن ذلیلان فـــــرزانــــــه ات
به آنانکه با امـــــر "روحی فداک" نشینند وسبـــــــــــــزی نمایند پــاک
به آنانکه از بیـــــــخ وبن زی ذینــد شب وروز با امــــــر زن می زیند
بـــه آنانکه مرعــــــــــوب مادر زنند ز اخلاق نیکـــــــــوش دم می زنند
ادامه مطلب
ما هم بازی!
یلدابازی بد جوری افتاده تو بورس برای اینکه منم از قافله عقب نیفتم می خوام دست به افشا گری بزنم با چند تا خاطره ی شرم آور!! حالا گیرم هیشکی منو دعوت نکرده باشه ؛ چه ایرادی داره می خواستن دعوتم کنن!!
ما که تو نت آشنا ماشنا نداریم که مارو هم آدم حساب کنن .راستی یاد یه لطیفه افتادم:
میگن ملا نصرالدین از راهی می گذشت دید چند نفری نشستند سر یه سفره رنگین و در عین حال که گل میگن و گل می شنفن دارن شکمی از عزا در میاورن.بدون هیچ صحبتی رفت نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن ...انگار با اینها ده ساله رفیقه! گل گفتن موقتا تعطیل شد...و همه بعد از اینکه نگاهی به همدیگه انداختن ؛
در حالیکه لپهاشون همونجوری قلنبه مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد مات و مبهوت نگاش می کردن.ملا هم انگار نه انگار اینا هاج و واج موندن .مشغول کار خودش بود و دو لپی می لنبوند !
بالاخره یکی از دوستان دل به دریا زد و گفت :
حضرت آقا! خیلی ببخشین ،ه بپرسم شما با کدوم یک از ما آشنا هستین؟![]()
ملا در حالیکه برای لحظه ای از جویدن دست کشیده بود دهان پرش را به زحمت باز کرد و در حالیکه خوراکی های داخل سفره را نشون میداد گفت :
با اینا!!![]()
بگذریم اما خاطرات من:
1- ضایع شدیم : یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .
خیلی تشکر کرد.
وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه.
: نه حاج خانم!زحمت نکشین!
یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه.
پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم!
مارو میگین ![]()
2- مایع شدیم! : یه بار یه نشریه دانشجویی بود با یکی از همدانشگاهی ها که حتی اسمشو نمی دونستم داشتیم ورقش می زدیم. یه شعر طنز بود . همینجوری سر سری خوندمش و گفتم : یخ کنی! چه بیمزه!
هم دانشگاهی با من و من گفت : آخه دو بیتشو چاپ نکردن!
نگو مال خودش بود.
مارو میگین، از خجالت آب( مایع!) شدیم !![]()
3- کنف شدیم : هفت سالم بود. با یکی از بچه محلها لج کرده بودم. یه بار سر ظهری هی رفتم زنگشونو زدم فرار کردم. چهار باری فکر کنم این کارو کردم.اونقده دلم خنک شد. بعد از ظهر که با شور و شعف شیطنتم رو واسه دوستام تعریف می کردم ؛ یکی گفت: زنگ اونا که خرابه!!!
ما رو میگین؛ از رو نرفتیم . هی می گفتم : خودم صدای زنگو شنیدم!![]()
و اون بچه ی تخس هم می گفت : چااااااااااااخاااااااااااااان!![]()
4- سوتی دادیم! : یه بار یکی از دوستای خونوادگی ما با اهل و عیال نیم ساعت قبل از افطار اومدن خونه ی ما . داشتیم خوش و بش می کردیم که من گفتم :
خوش اومدین!صفا آوردین!بابا بعد از افطار می اومدین ساعتی دور هم می نشستیم دیگه!!!
و همه ......
و من باز ![]()
5- ضعف کردیم : یه بار سر شب رفتم خونه عمو.گفتن : شام خوردی؟!
الکی گفتم : آره! ![]()
در حالیکه ناهار درست وحسابی هم نخورده بودم. یک ساعتی که گذشت دیدم ضعف می کنم . مجبور شدم دزدکي و طوری که خیلی تابلو نباشه شش تا شیرینی بخورم و سه تا سیب!
"شادي سروش"
![]()
همانطور که فرشته مهر گفت ، سعی می کنیم در این وبلاگ بعضا لبخندکی بر لبان دوستان بنشانیم. این وظیفه گویا به عهده من است!![]()
حالا چقدر موفق می شوم ، تاریخ قضاوت خواهد کرد!![]()
فعلا تا نوبت قضاوت تاریخ برسد این لطیفه ی بامزه را داشته باشید :![]()
فیلسوفی در صحرایی سیر می کرد . تیر اندازی جاهل و نو آموز را دید که هدفی نشان کرده بود ، و تیر بر راست و چپ می انداخت!
و اصلا تیرش به هدف هم نمی افتاد!![]()
فیلشوف ترسید که مبادا تیری بر او زند.![]()
رفت و متصل به هدف او نشست ![]()
و گفت :
لم ار موضعا اسلم من هذا!
یعنی: ندیدم موضعی به سلامت تر از جای این هدف ،
( چه یقین می دانم که تیر او بر هدف نخواهد آمد)![]()
![]()
"شادی سروش"

