سلام عزیزان خدا : متن زیر برگزیده بخشهایی از سخنرانی جناب آقای دکتر الهی قمشه ای است :
اين بسم الله کليد کوک ماست... بسم الله يعني من نباشم اون باشه .
کلید چهار آرزوي ديرين بشر :
۱-کيميا : که طلا درست بکنن و ثروتي به چنگ بيارن، هر چه کيمياگران کوشش کردن بلاخره پيدا نشد.
۲- سلامتی : بعد دنبال يه اکسير ديگري بودن که « نوشدارو» بهش مي گفتن که بخورن و همه دردهاشون
معالجه بشه. اروپاييها مي گن « Anaesia » يعني داروي همه دردها. ..که اينم پيدا نشد.
۳- محبوبیت : حالا آدم سلامت باشه، ثروت هم داشته باشه ولي محبوب نباشه، خوب نيست.
آدم دلش مي خواد دوسش داشته باشن، اصلا بزرگترين نياز ما محبوبيته ...
۴- ملک الموت : بعد از همه اينها میگفتند « ملک الموت » رو چيکارش بکنیم ؟
که همه لذات رو منهدم مي کنه! بلاخره اين چهار اکسير رو پيدا نکردن، ولي
اهل معرفت هر چهار تا رو پيدا کردن.
گفتن هر چهار تاش همون عشقه. اگر عاشق شدي به هر چهار تا با هم مي رسي
اولا عشق کيمياست. چه کيميايي بالاتر از اينکه مرده رو زنده مي کنه؟! مس رو طلا کنه که مهم نيست.
« مرده بدم، زنده شدم گريه بدم خنده شدم» تبديل گريه به خنده مهمتره يا تبديل مس به طلا؟ تبديل يه گريه اي به لبخند بر لب کودکي بالاتره يا « لبخند ژوکوند» بر روي ديواري، بر روي کاغذي؟ ما همه مون مي تونيم « لئوناردو داوينچي» باشيم.
اگر شما يه لبخندي ايجاد بکنيد يه گريه اي رو تبديل به شادي کنيد، اين بزرگترين کيميا گريست
.عشق کيمياگره اصلا.
« دست از مس وجود چو مردان ره بشوي تا کيمياي عشق بيابي و زر شوي »
« گويند روي سرخ تو سعدي چه زرد کرد ...اکسير عشق بر مسم افتاد زر شدم »
اما اون دومي« نوشدارو»، اون هم عشقه، اون چه دارويي يه که همه دردها رو با هم معالجه مي کنه؟ عشق.
چرا عشق طبيب همه دردهاست؟
براي اينکه تمام دردها از چي ناشي مي شه؟ از دل... ما يه دلي داريم با صد هزار آرزو و اين آرزوها هم با هم تلاقي پيدا مي کنن و بعد کشمکش و جنگ مال اين دلهاست.... پس همه مون این دل رو يه جا گرو بذاريم و خلاص بشیم ....
« متاع تفرقه در کار ما همين دل بود خداش خير دهد هر که اين ربود از ما».
فرهنگ جهاني با يه چيز کار مي کنه و اون هم عشقه. بنابراين،
اون که آمد و اين نفس رفت آدم شفا پيدا مي کنه، معالجه مي شه.
« Depression » يعني چي؟ يعني سهم من کم بوده از دنيا، اين چه زندگي يه ما داريم؟!
تمام ريشه غم را مي کشه از دل تون بيرون.
اون اکسير سوم « مهرگياه » اون هم عشقه. اصلا چيزي غير از عشق نداريم که بتونه ما رو محبوب بکنه.
هر کس که خواست محبوب بشه فقط يه فرمول داره محب بشه. هر که خواست معشوق بشه،
بايد عاشق بشه. اگر با تمام وجودتون آدمها رو دوست داشتين محبوب مي شين. همه شما رو دوست دارن.
حافظ چرا سخنش دلنشين شد؟ براي اينکه:
« دلنشين شد سخنم تا تو قبولش کردي آري، آري، سخن عشق نشاني دارد.»
« پياله بر کفنم بند ( پياله باز يعني همون عشق) تا سحرگه حشر به مي ز دل ببرم هول روز رستاخيز»
« من چو به آخرت روم رفته به داغ دوستي داروي دوستي ( يعني همون « Love potion »« مهرگياه» ) بود هر چه برويد از گِلم اين ديوان سعدي که از خاک سعدي روييده اين داروي دوستي يه،
اين مهرگياه که همه ما رو مي تونه عاشق بکنه.
(کسیکه عاشق او شد عاشق بندگان او میشه چون اين دو تا عشق باهم پيوند داره )
حکایت " ابن ادهم و فرشته " :
يه وقتي« ابن ادهم» ديد که اتاق مجاور پر از نور شده، آمد اونجا ببينه چه خبره ديد یه فرشته اي آمده
و يه طوماري هم دستشه داره يه سري اسامي رو مي نويسه. گفت توکي هستي؟
ا گفت که من يه فرشته اي هستم که کارم اينه که اسم عاشقان خدا رو اينجا
مي نويسم تو اين دفتر. گفتش اسم ما رو هم يواشکي اون گوشه کنارا.. گفت:
نه اين ليست داره همين طوري نيست... بي حساب و کتاب نيست،
اسم شما رو نمي تونيم بنويسيم، گفت ولي من بندگان خدا رو خيلي دوست دارم،
مي شه اسم ما رو به اين عنوان اون گوشه کنارا ... گفت بله مي شه، چون من
مي شناسمت. اون کرام الکاتبينه. گفتش که مي نويسم که اين
عاشق بندگان خدا بوده. رفتش و فردا ش ديد که باز فرشته آمده باز همون دفتر و طومار
دستشه. آمد گفت ببينم چي داري مي نويسي؟ نگاه کرد ديد که اون بالاي بالا اسم:
« ابراهيم ادهم » رو نوشته که عاشق بندگان خداست. چرا؟ براي اينکه گفت:« أَلخَلقُ عَيالٌ لِا لاِله»
گفت اينا عيال منن، تو اگر بندگان خدا رو دوست نداشته باشي، چه عشقي به من داري؟
...وقتي که نظر کردي دربندگان خدا و وجه الله رو ببین
حکایت ابن سینا و هدیه ..
این تعليمي بود که يک زني آمد يک کتابي رو هديه بکنه به ابن سينا
يا يه مبلغ پولي آورده بود، ابن سينا مي خواست که يه قدري
دلش نرنجه ، ونگفت که من چيزي قبول نمي کنم و گدا نيستم و اينها، گفتش که من عهد
کردم که غير از خدا از کسي چيزي قبول نکنم. .گفت که اي شيخ من از تو تعجب مي کنم، تو
چرا اين حرف رو مي زني؟ غيري اينجا نيست که از دست او بگير، اون دستي که براي محبت
دراز مي شه، اون دست خداست.« هُوَ الخير» و« ِبيدِهِ الخير» ، خير
دست اوست، تو بدون که اگر خير از دست تو جاري شد ، مي شه « يدالله ». وقتي که دستي
دراز شد براي باز کردن پرده جهل و بي خبري و علم و آگاهي آورد ، اين دست خداست.
در سه هنگام دست انسان دست خداست: یکي دستي که براي خير و محبت دراز مي شه ،
يکي دستي که پرده جهل رو مي دره ، و يکي دستي که زيبايي مي آفرينه. اينها دست خداست.
بنابراين اگه انسان بخواد جاودانه بشه بايد خودشو وصل کنه به اون جاودانه.
در اثر اين اتصال و اين انتصاب بندگي، هست که ما يک شبه ره صد ساله
طي مي کنيم، مي شيم « عبدالله» و مي شيم جاودانه، چون اتصال به او پيدا کرديم
....آيا اون دو مرتبه ياد ما مي کنه يا ما رو فراموش کرده به کلي؟ جواب مي ده مولانا از قول او که:
نيم ز کار تو غافل، هميشه در کارم که لحظه لحظه تو را من عزيزتر دارم
به جان پاک تو و آفتاب سلطنتم که من تو را نگذارم به مهر بردارم
هزار شربت شافي به مهر برجوشيد از آن شبي که بگفتي به من که بيمارم»
« دو کف به شادي او زن که کف ز بهر وي است که نيست شادي او را غمي و تيماري»
خلاصه مطالب : "عشق به خداوند " داروی همه دردهاست
و چهار آرزوي ديرين بشري .(سلامتی ، ثروت ، محبوبیت، جاودانگی ) رو برآورده مي کنه .
سخنرانیهای آقای دکتر الهی قمشه ای حدود ۱۲نیمه شبهای جمعه از شبکه ۴ پخش میشود .



میترا اقدسی ( فرشته مهر )
ادامه مطلب
لطايفي از عبيد :
۱- سلطان محمود روزي در غضب بود. طلحك خواست كه او را از آن ملالت
بيرون آرد. گفت: اي سلطان نام پدرت چه بود؟ سلطان برنجيد و روي
بگردانيد. طلحك باز برابر او رفت و همچنين سؤال كرد. سلطان گفت: مردكِ
قلتبان سگ، تو با آن چه كار داري؟ گفت: نام پدرت معلوم شد، نام پدر
پدرت چون بود؟ سلطان بخنديد.
۲-جنازه اي را در تابوت به راهي مي بردند. درويشي با پسرش سر راه ايستاده بود. پسر از پدر پرسيد: بابا در آن جعبه چيست؟
پدر گفت: آدم.
پسر پرسيد: او را به کجا مي برند؟
گفت: جايي که نه خوردني است، نه پوشيدني، نه نان، نه هيزم، نه آتش، نه طلا، نه نقره، نه فرش، نه گليم.
پسر گفت: بابا، مگر او را به خانه ي ما مي برند؟
۳-شخصي دعوي خدايي ميكرد. اورا پيش خليفه بردند. او را گفت: پارسال اينجايكي دعوي پيغمبري ميكرد، او را كشتند.گفت: نيك كرده اند كه من او رانفرستاده بودم.
۴-درويشي به دهي رسيد. عدّه اي از بزرگان ده را ديد که نشسته اند. پيش رفت و گفت:
چيزي به من بدهيد، وگرنه به خدا قسم با اين ده همان کاري را مي کنم که با ده قبلي کردم.
آنها ترسيدند و هر چه خواسته بود به او دادند. بعد از او پرسيدند: با ده قبلي چه کردي؟
گفت: آز آنها چيزي خواستم، ندادند، آمدم اينجا، شما هم اگر چيزي نمي داديد به ده ديگري مي رفتم.
۵-مولانا شمس الدين با يکي از مشايخ خراسان مخالف بود. شيخ ناگهان مرد. نجّاري براي او تابوتي بزرگ و نفيس ساخت. مردم نجّار را تحسين مي کردند که اينگونه تابوتي ساخته.
مولانا گفت: تابوت خيلي خوب ساخته شده، امّا اشکالش اين است که دودکش ندارد۶
۶-اعرابي را پيش خليفه بردند، او را ديد که روي تخت نشسته است و ديگران پايين ايستاده اند، گفت: السلام عليک يا الله.
خليفه گفت: من الله نيستم.
گفت: السلام عليک يا جبرئيل.
خليفه گفت: من جبرئيل نيستم.
گفت: الله نيستي، جبرئيل هم نيستي، پس چرا آن بالا تنها نشستي، تو هم پايين بيا و در ميان مردم بنشين.
۷-زني پيش واثق دعوي پيغمبري ميكرد. واثق از او پرسيد كه محمد پيغمبر
پس دعوي « لا نبي بعدي » بود؟ گفت: آري. گفت چون او فرموده است كه
نفرموده « لا نبيه بعدي » ، تو باطل باشد. گفت او فرمود كه لا نبي بعدي
است.
شادی سروش

