سلام خدای خوب و خواستنی ام :
می دانی از وقتی از آسمان و آغوش قرب تو
عریان و گریان و با کوله بار سنگین مسئولیت به این برزخ فرود آمدم
و زنجیری زندان زمین شدم از درد دوری و داد بی تو یی بی دود و عود می سوزم .
فقط بغضم و بارون ....اشکم و آه
با پری شکسته پیرهن پاک پرهیز را یافتم و بر تن کردم .
و به لطفت "میانه عقل و دل" را برگرفتم
و بر بالای بام دنیا بر" قله ی "سپید عشق و علم "محمل" گزیدم .
بعد از آن" اشراف و اشراق" بی نظیر و آن قول و قرار و قسم ها ...!
اکنون ای محبوب من اگر خواستی به دیدنم بیایی
"خانه ام رودی است از اشک هایم که با زورق و" محملی شکسته "به سوی تو روانم" .
آری می توان در نهایت هم آغاز شد.
می توان بعد از هبوط و سقوط " صعود " نمود.
می توان دل خون بود و خندید .....
عزیز ترین من :
یاری ام ده تا همه هستی ام را ...شیره جانم را
در جام جمله و جرعه ای نور بریزم و بر تشنگانت در این کویر سوزان بنوشانم
و آنها را از عطش عشق تو سیراب سازم.
تا " مباد که اسیر سراب و سوال گردند."
محبوب من :
یاری ام ده تا بدون اینکه از ایمان افراد بپرسم و بدون اینکه بدردم بخورند
.همدل و همدردشان باشم .
زیرا " در سویدای هر انسانی " روح تو " خانه گزیده ."
پس همه را دوست دارم حتا آنانکه مرا دوست نمی دارند
یا روزی مرا شکستند و روحم را سخت آزردند و یا جانم را ربودند
بعد از این به تو سوگند که "نه برنجم نه هرگز برنجانم"
زیرا تو خود خواسته ای که حتا " پاسخ بدی را با خوبی " بدهم
و این شایسته ترین برخورد است .
عزیز ترینم !
میدانم که تنها با " ریسمان مهر" می توان به آغوشت باز گشت .
"پس برای اینکه به تو برسم باید به خلقت برسم "
زیرا مرام و مسئولیت مکتب من عشق است و ایثار.
پس مهر می ورزم و مرحم می شوم بر قلبهای غمگین و شکسته و خسته
چراغ می شوم بر جاده تاریک دنیا ...
تشنگان را آب میدهم نه آدرس
مردم را به مطلوب می رسانم و نه به مطلب
روزی هفت آسمان را از "عطر عشق "تو گرده افشانی می کنم .
الهی می خواهم به لطفت آنچنان شوم که :
روزی عاشقانه بر من بنگری و ببالی و بگویی :
" آفرین بر نیکوترین خلقت من "
و ملائک روزی "راز تکریم " مرا دریابند
اکنون ای محبوب :
من در این "محمل " کمر همت بر "حمل "این کوه امانت بسته ام .
یا " می شکنم یا می شکفم "
می دانم که اگر بر این بنده فرود آمده ات یاری رسانی
"کوه "... " کاه " خواهد شد .
بدان که نگاهم نگران به نگاه لطف توست که
آیا مرا پذیرایی ؟
آیا دستان نا توان مرا با دست قدرت خود توان و گرما می بخشی ؟؟؟
به امید روزی که بمیرم و از کابوس دنیا برخیزم و دگر بار
در آغوش قرب تو متولد شوم .
نوشته :" میترا اقدسی " (فرشته مهر)


http://www.gangineh.com/flash/92.swf کودکان خیابانی ( ناصر عبداللهی ) 
http://www.gangineh.com/flash/96.swf عشق همسران عصر حجر ![]()
http://www.youtube.com/watch?v=5P6UU6m3cqk&eurl= کلیپ کوتاه خنده ![]()



ما هم بازی!
یلدابازی بد جوری افتاده تو بورس برای اینکه منم از قافله عقب نیفتم می خوام دست به افشا گری بزنم با چند تا خاطره ی شرم آور!! حالا گیرم هیشکی منو دعوت نکرده باشه ؛ چه ایرادی داره می خواستن دعوتم کنن!!
ما که تو نت آشنا ماشنا نداریم که مارو هم آدم حساب کنن .راستی یاد یه لطیفه افتادم:
میگن ملا نصرالدین از راهی می گذشت دید چند نفری نشستند سر یه سفره رنگین و در عین حال که گل میگن و گل می شنفن دارن شکمی از عزا در میاورن.بدون هیچ صحبتی رفت نشست سر سفره و شروع کرد به خوردن ...انگار با اینها ده ساله رفیقه! گل گفتن موقتا تعطیل شد...و همه بعد از اینکه نگاهی به همدیگه انداختن ؛
در حالیکه لپهاشون همونجوری قلنبه مونده بود و هیچ حرکتی نمی کرد مات و مبهوت نگاش می کردن.ملا هم انگار نه انگار اینا هاج و واج موندن .مشغول کار خودش بود و دو لپی می لنبوند !
بالاخره یکی از دوستان دل به دریا زد و گفت :
حضرت آقا! خیلی ببخشین ،ه بپرسم شما با کدوم یک از ما آشنا هستین؟![]()
ملا در حالیکه برای لحظه ای از جویدن دست کشیده بود دهان پرش را به زحمت باز کرد و در حالیکه خوراکی های داخل سفره را نشون میداد گفت :
با اینا!!![]()
بگذریم اما خاطرات من:
1- ضایع شدیم : یه بار تو اتوبوس جامو دادم به یه خانم پیر .
خیلی تشکر کرد.
وقتی پیاده می شد خواست دو تا بلیط بده .پریدم همچین دستشو گرفتم که کم موند بازوش کنده بشه.
: نه حاج خانم!زحمت نکشین!
یهو دیدم یه خانم جوانتر هم داره با اون پیاده میشه و مات و مبهوت منو نگاه می کنه.
پیرزنه گفت : وای ببخشین ها دو تا بلیط بیشتر ندارم و گرنه بلیط شما رم میدادم!
مارو میگین ![]()
2- مایع شدیم! : یه بار یه نشریه دانشجویی بود با یکی از همدانشگاهی ها که حتی اسمشو نمی دونستم داشتیم ورقش می زدیم. یه شعر طنز بود . همینجوری سر سری خوندمش و گفتم : یخ کنی! چه بیمزه!
هم دانشگاهی با من و من گفت : آخه دو بیتشو چاپ نکردن!
نگو مال خودش بود.
مارو میگین، از خجالت آب( مایع!) شدیم !![]()
3- کنف شدیم : هفت سالم بود. با یکی از بچه محلها لج کرده بودم. یه بار سر ظهری هی رفتم زنگشونو زدم فرار کردم. چهار باری فکر کنم این کارو کردم.اونقده دلم خنک شد. بعد از ظهر که با شور و شعف شیطنتم رو واسه دوستام تعریف می کردم ؛ یکی گفت: زنگ اونا که خرابه!!!
ما رو میگین؛ از رو نرفتیم . هی می گفتم : خودم صدای زنگو شنیدم!![]()
و اون بچه ی تخس هم می گفت : چااااااااااااخاااااااااااااان!![]()
4- سوتی دادیم! : یه بار یکی از دوستای خونوادگی ما با اهل و عیال نیم ساعت قبل از افطار اومدن خونه ی ما . داشتیم خوش و بش می کردیم که من گفتم :
خوش اومدین!صفا آوردین!بابا بعد از افطار می اومدین ساعتی دور هم می نشستیم دیگه!!!
و همه ......
و من باز ![]()
5- ضعف کردیم : یه بار سر شب رفتم خونه عمو.گفتن : شام خوردی؟!
الکی گفتم : آره! ![]()
در حالیکه ناهار درست وحسابی هم نخورده بودم. یک ساعتی که گذشت دیدم ضعف می کنم . مجبور شدم دزدکي و طوری که خیلی تابلو نباشه شش تا شیرینی بخورم و سه تا سیب!
"شادي سروش"

"به نام ناجی نامیرا"
فرشته مهر: فلسفه فرود بلا ها چیست؟
فانوس پندار: درباره ي سؤالي كه پرسيدين اولين پاسخ اين است كه ذهن ما به هيچ وجه توان درك مشيت هاي حضرت باري تعالي را به صورت كامل و تمام ندارد.
اما براي اينكه كمي ذهن روشن شود بايد عرض كنم، اين حوادث به دو گونه بايد ديده شوند، براي گروهي از انسان ها بلا و عذاب هستند و در عين حال براي گروهي ديگر كه همان حادثه در همان زمان رخ مي دهد مي تواند جنبه ي امتحان داشته باشد كه بنده توضيحي مختصر درباره ي همان نحوه ي اول مي دهم.
اما جنبه ي عذاب عمومي به چه دلايلي ممكن است پيش بيايد: يكي اينكه خداوند ديگر خيري را در آن گروه و نسل باقي مانده از آن گروه نمي بيند به همين دليل به يك باره مانند قوم حضرت نوح (ع) يك چيزي شبيه به تسونامي مي فرستد و يك باره نسل آنها را از روي زمين بر مي دارد.
ديگر اينكه اگر در قومي امر به معروف فراموش شود و خوبان آن قوم ، به بدان تذكر ندهند و آن ها را از كار زشت بازندارند نيز ممكن است بنا بر مشيت خاص حضرت احديت ، خشك و تر با هم بسوزند(چيزي كه متأسفانه در جامعه ي ما آرام آرام در حال نمود است).
سوم اينكه ممكن است دل انساني از محبان خدا توسط آن قوم به درد آمده باشد (بايد بدانيم كه خداوند از هر باغيرتي با غيرت تر است و نسبت به مؤمنينش بسيار غيور مي باشد) ، اين هم موردي است كه ممكن است آن قوم فاسق به خاطر آن عذاب شوند.
تا دل مرد خدا نامد به درد
هيچ قومي را خدا رسوا نـكرد
"فانوس پندار" 

ادامه مطلب
موضوع :خلاصه روشهای تربیتی در ادیان و مکاتب مختلف :
۱-احساسات نوع دوستانه :بعضی از مکاتب ریشه اخلاق را در تقویت این حس می دانند و معتقدند که اگر بخواهیم افراد را تربیت صحیح اخلاقی بکنیم باید احساسات نوع دوستانه را در آنها بر انگیخته و تقویت نموده و موجبات بغض و دشمنی را هم از میان برداریم...
۲-زیبایی:کسانیکه معتقدنداخلاق از مقوله زیبایی است می گویند برای تربیت صحیح باید حس زیبایی را در بشر تقویت کرد و از جمله زیبایی های اخلاقی تناسبات روحی است ....
۳-وجدان : و عده ای عقیده دارند ریشه اخلاق یک وجدان مستقل است و تکیه شان بر تربیت و تقویت خود وجدان است و می گویند راه و چاره کار این است که :هر غریزه ای زمانی که کار آن را زیاد انجام دهیم رشد می کند پس باید کارهای خیر خواهانه انجام داد تا وجدانها تقویت و انسان متعاقب آن تربیت شود ...
۴-روح مجرد:کسانیکه معتقد به روح مجرد اند می گویند اگر شما بخواهید پایه صحیحی برای اخلاق بوجود آورید به بشر امروز تعلیم دهید که تو روحی داری و بدنی و کمال روح تو غیر از کمال بدن توست تو می میری ولی روحت باقی می ماند ...
۵-هوشیاری:آن عده هم که معتقدند اخلاق همان هوشیاری است می گویند باید به مردم تعلیم داد که منافعشان در این است که مصالح اجتماع را رعایت کنند ........

بهترین شیوه تربیت کدام است؟
این روشها زمانی درست است و کاربرد دارد که یک اعتقاد مذهبی پشت سر آنها باشد . وقتی انسان به خداوند که سر سلسله معنویات است معتقد باشد می تواند انسانها را دوست داشته باشد و این احساسات نوع دوستانه در او ظهور و بروز خواهد کرد...زیبایی معنوی روح یا فعل هم زمانی معنی پیدا میکند که ما به خدایی اعتقاد داشته باشیم فعل زیبا یعنی فعل خدایی ...وجدان هم تا اعتقاد به خدا نباشد برای انسان معنی پیدا نمیکند .....
بنابراین:
در اصول تربیتی ریشه اصلی که باید آبیاری کرد همان "اعتقاد به خداست"
و استفاده از احساسات خداپرستانه ای که در هر انسانی به طور فطری و طبیعی وجود دارد .هم باید احساسات نوع دوستانه را تقویت کرد و هم حس زیبایی را پرورش داد هم اعتقاد به روح مجرد و مستقل از بدن را تقویت نمود و همینطور از حس منفعت جویی انسان و نیز از حس فرار از ضرر او به نفع اخلاق بشر استفاده نمود .( پس باید تلاش کرداختلاف میان مردمرا رفع کرده و آنها را به سوی مقصد و هدف واحد همسو و همراه کرد....باید پایه های اعتقادی را مستحکم نموده و ابهامات و یا شکیات را رفع نمود تا در اثر تقویت ایمان و ایجاد عشقی متعالی به تربیت صحیح اخلاقی دست یابیم).
نام منبع: "تعلیم و تربیت در اسلام " از شهید مطهری (خلاصه قسمتی از کتاب)

ندای نی : خداوندا ... بالهایم شکسته و به زمین زنجیرم...اما دست التماسم به سوی تو بلند است و اشک نیازم برای تو جاری است ....از بند هر تعلق آزادم کن و مرا به خودت برسان...دیگر تاب و توانی نمانده ....به فریادم برس.... بی تو مهر خواهد مرد.
"فرشته مهر"
هر زمان كه از جور ِ روزگار
و رسوايي ِ ميان ِ مردمان
در گوشه ي تنهايي بر بينوايي ِ خود اشك مي ريزم،
و گوش ِ ناشنواي آسمان را با فريادهاي بي حاصل ِ خويش مي آزارم،
و بر خود مي نگرم و بر بخت ِ بد ِ خويش نفرين مي فرستم،
و آرزو مي كنم كه اي كاش چون آن ديگري بودم،
كه دلش از من اميدوارتر
و قامتش موزون تر
و دوستانش بيشتر است.
و اي كاش هنر ِ اين يك
و شكوه و شوكت ِ آن ديگري از آن ِ من بود،
و در اين اوصاف چنان خود را محروم مي بينم
كه حتي از آنچه بيشترين نصيب را برده ام
كمترين خرسندي احساس نمي كنم.
اما در همين حال كه خود را چنين خوار و حقير مي بينم
از بخت ِ نيك، حالي به ياد ِ تو مي افتم،
و آنگاه روح ِ من
همچون چكاوك ِ سحر خيز
بامدادان از خاك ِ تيره اوج گرفته
و بر دروازه ي بهشت سرود مي خواند
و با ياد ِ عشق ِ تو
چنان دولتي به من دست مي دهد
كه شأن ِ سلطاني به چشمم خوار مي آيد
و از سوداي مقام ِ خود با پادشاهان، عار دارم.
"ويليام شکسپير"

آخرین حلقه درهای جهان
صبح ، از سمت خراسان تو بر می خیزد
نور ، هر صبح می افتد به در خانه ی تو
بعد از گوشه ی چشمان تو برمی خیزد
می کند مست ، ملائک را در حال سجود
عطر سبزی که از ایوان تو بر می خیزد
تا کسی زیر رواق تو دلش می گیرد
ابر می پیچد و باران تو بر می خیزد
با دل پاک کبوتر تو چه گفتی که هنوز
بال وا کرده پر افشان تو بر می خیزد
آخرین حلقه ی در های جهانی مولا !
درد می آید و در مان تو بر می خیزد
باز از مرو بیا ! تا که ببینی که چطور
ـ دل و دین باخته ـ ایران تو بر می خیزد
شعر از:
سید محمد حسین ابوترابی از قروين
گفت :من فرشته ام
گفت: بالهايم را بريده اند!
ساعتي بعد قاضي در کتابهاي قانون دنبال ماده اي مي گشت که
مربوط به تعقيب مجرم در آسمان باشد .

"فیلسوف" در کتابخانه لحظه ای از فکر زد و خورد آن روز با همسرش بیرون نمی رفت ...

"فرشته مهر"

